پارسی را زرین بنویسیم و صحبت کنیم.
نویسنده: دکتر جواد عینی پور
یکی از دغدغه های هر ایرانی پاک نهادی، حفظ زبان فارسی از خطرها و آسیب های نحوی و صرفی است. زبان فارسی پس از تحول به زبان دری، تبدیل به زبانی شد که شرف آن، آفرینش آثار و اشعار ادبی بینظیری را در پی داشت. پس از گذشت بالغ بر 1400 سال گویشوری و تلکم به این زبان شریف، متأسفانه برخی از آسیبها و گزندهای وارد شده بر آن ممکن است کیفیت آن را تنزل دهد. از یک سو، به علت پیشگامی کشورهای غربی در صنعت و علم، موج فزایندهای از واژههای بیگانه لاتین برای ورود به آن در راه است و از سوی دیگر، استفاده از قواعد نحوی زبان عربی به تدریج شائیه عربیانگاری این زبان را در اذهان تقویت میکند. بیشک مصادره تلاشهای عظیم زبانی- ادبی مردم ایران به نفع زبان عربی، در آینده باعث تضعیف زبان فارسی در سطح فراکشوری خواهد شد و چه بسا در آینده ناچار شویم از این مرحله هم پا فراتر نهیم و زبان فارسی را بیشتر و بیشتر با زبان عربی همگرا کنیم تا جایی که به اشتباه طوری تصور شود که فارسی یکی از لهجههای زبان عربی است. اینک زمان آن رسیده است که این زبان را از این آسیبها و گزندها وارهانیم و سبکی قدرتمند و فاخر از آن را به جهان عرضه کنیم. این سبک همان سبک طلایی سخنرانی به زبان فارسی خواهد بود و ما آن را فارسی زری نامیده ایم. زبان فارسی زری، سبکی از زبان فارسی است که ناطر به سره سازی نحوی زبان فارسی و پرهیز از وامگیری واژگان بیشتر است.
زبان فارسی مانند هر زبان دیگری، برخی از واژه ها را از زبان های دیگر وام گرفته است و این وام گیری به آن کمک کرده است عالی ترین مقاصد و مفاهیم را به جهان اندیشه منتقل نماید. در سال های اخیر یکی از سیاست ها دغدغه مندان زبان فارسی، پالودن آن از برخی از واژه ها وام گرفته شده از زبان های عربی و انگلیسی است. بی شک اینکه قبل از وام گرفتن واژه ای، اقدام به ارائه معادل فارسی آن گردد، کاری بسیار نیکوست اما اگر واژه ای وام گرفته شد و وارد شعر و نثرهای فاخر آن زبان شد، تکلیف چیست؟
منطقی ترین راهبرد آن است که در عین حفظ آن واژه و عدم تلاش برای حذف آن، معادل مناسب آن نیز ارائه گردد. در طول سال های متمادی، زبان فارسی بسیاری از واژه هایی را استفاده کرده است که دارای عمر مصرفی بوده اند و اینک دیگر استعمال نمی شوند. به عبارت دیگر، خود به خود و نه به صورت هدفمند حذف شده اند. این بهترین کاری است که می توان پیشه کرد؛ یعنی اجازه دهیم زبان فعالیت و کنش خودکار خویش را درباره استعمال واژه ها داشته باشد. بنابراین تلاش برای ارائه معادل واژه ها، به توانمندی زبان کمک می کند اما تعمد و قصدمندی برای حذف واژه ها به صورت دستوری و تجویزی، مسائلی را در زبان ایجاد می کند که در نهایت به نامفهوم شدن و سلب قدرت انتقال دهندگی آن می انجامد. ذکر این نکته نیز ضروری است که بدانیم اگر روزگاری، زبان فارسی از لغت های وام گرفته شده زبان عربی پالوده گردد، خسران و زیانی را تجربه خواهد کرد که هرگز التیامی برای آن پیدا نخواهد شد. شاید جالب باشد که بدانیم، بسیاری از واژه های عربی، دارای اصالت و ریشه فارسی هستند و پیدا کردن معادل و جایگزین برای کلمه ای که خود در اصل فارسی بوده است، چه ضرورتی دارد؟!
بر اساس آنچه گفتیم، زبان فارسی زری تلاشی است برای حفظ زبان فارسی و حفظ آثار فاخر زبان فارسی بر اساس راهبردهای درست و صحیح.
راهبردهای اساسی زبان فارسی زری ناظر است بر:
- ارائه واژه های معادل کلمه های غیر فارسی
- پرهیز از وامگیری واژههای جدید
- عدم تلاش هدفمند برای حذف واژه های وام گرفته شده قدیمی
- بازشناسی ریشه های ایرانی واژه های عربی
- حذف کامل قواعد و هنجارهای نحوی غیر فارسی
- ارائه های واژه های جدید زبان فارسی
بر اساس این راهبردهای اساسی، زبان فارسی زری، حل مسئله های زیر را در خصوص برخی از مسائل پیشنهاد می دهد:
- عدم جمع بستن کلمه ها با علامت های جمع بیگانه(ون، ین، ات)
- عدم کاربست تنوین در کلمه های فارسی و وام گرفته شده
- منع کاربرد آن دسته از کلمه های جمع عربی که ارائه جمع فارسی آن، آن کلمه را از مفهومدهی خارج می کند. به عنوان مثال، کلمه اطلاعات را نمی توان به صورت جمع فارسی اطلاع ها به کار برد چون از معنای اصلی خویش خارج می شود. یا اینکه کلمه امکانات را نمی توان به صورت امکان ها به کار برد و نظایر آن.
- جواز کاربست جمع های مکسر عربی در این زبان به علت سابقه کاربرد اسم جمع در زبان فارسی نظیر سپاه، ارتش، گله، لشگر و نظایر آن.
- عدم جواز اضافه نمودن کلمه ها با (ء) به کلمه دیگر و جایگزینی آن با (ی)؛ مانند الغای کلیه مصوبه های مربوط اعلام می گردد.
- عدم جواز مؤنث سازی کلمه های توصیفی و استعمال کلمه ها به صورت فارسی مانند: مدیران مربوط
- عدم جواز کاربسست علامت تعریف (ال) بر کلمه ها در ترکیب های اضافی و نظایر آن؛ مانند دستور عمل؛ ممنوع معامله، ممنوع تصویر؛ کثیر انتشار
- عدم جواز ترکیب های عربی به هر شکل ممکن و استفاده از حالت گفتاری فارسی آن
- فارسی انگاری آن دسته از کلمه های عربی که دارای ریشه ایرانی قدیمی هستند و ما به تدریج سعی خواهیم کرد این واژه ها را به تدریج معرفی کنیم. مانند:
پس از سال ها تفحص در ریشه شناسی واژه های عربی، به این نتیجه رسیدم که بسیاری از واژه های عربی، دارای ریشه ایرانی هستند؛ یعنی با تغییرهایی نظیر معکوس شدن، تبدیل حرفی به حرف دیگر، اضافه شدن حرفی دیگر به عربی وارد شده اند و شاید این یکی از دلایل تمایل شدید ایرانیان برای کاربرد این واژه های مربوط به این زبان بوده باشد چون با زبان فارسی سازگاری نشان می دهند. تعداد این واژه ها آنقدر زیادند که گاهی فکر می کنم به جز لغت هایی اندک، بقیه واژه های عربی دارای ریشه ای ایرانی هستند. البته این منطقی به نظر می رسد چرا که بالغ بر 2000 سال ایرانیان بر تمام اقوام ساکن در خاورمیانه واز جمله اعراب سلطه اداری- فرهنگی داشتند و این طبیعی است که از قوم غالب و چیره تأثیر پذیرفته باشند.حال سوال این است، ما چرا باید واژه هایی را در واقع فارسی هستند، کنار بگذاریم.
******
الف- برابرهای فارسی
تجیهزات: افزارگان
فیلم: پویانگاشت؛ پویاسِپُرد
فیلمنامه: پویانگاشتنامه
فیزیولوژی: تنکردشناسی
تجربیات: کردگیها؛ آزمودارها؛
سناریو: صحنه
پارادایم: کره؛ قالب
تلویزیون: نمارسان
رادیو: آوارسان
جزییات: چون و چند؛ ریزگان
بالقوه: بر توان؛ تواندار
پروژه: افکندار
ویدئوپروجکشن: نما افکن
پروژه تحقیق: برنامه پژوهش؛ افکندار پژوهش
مطالعات: بررسیها؛ پژوهیدار
مرکز مطالعات: کانون بررسیها؛ ...پژوهی؛ بسان کانون دادپژوهی
******
فهرست واژههای عربی دارای ریشه پارسی
1. ابیض(اسپید)
2. ابیض(اسپید)
3. آجر(آگور)
4. اذی(آزار)
5. استاذ(استاد)
6. استوی(ایستاد؛ استوار)
7. استیناف(نو
8. اسف(افسوس)
9. اضافه(افزوده)
10. اعلی(والا؛ بالا)
11. اکل(خور؛ «خ» به «ک» و «ر» به «ل» تبدیل شده است)
12. ایضاً(نیز)
13. باع(بئوت، بفروخت)
14. بخ بخ(به به)
15. بخار(پخار؛ پختار)
16. بدأ(پیدا)
17. بدن(بتن؛ تن)
18. برق(برق؛ در سنسکریت باره)
19. بسط(بگسترد؛ بوسترد)
20. بعضی(برخی)
21. بنیان(بنیاد؛ بن)
22. تترا(تترج)
23. تجسس(جست و جو)
24. تغییر(دیگر)
25. تنور(تنور)
26. ثروت(زر و طلا)
27. ثناء(درهم ریخته یسن)
28. جدار(دیوار)
29. جزء (جدا)
30. جزیره(گزیرگ)
31. جناح(گناه)
32. حجر(هگر)
33. حرکت(هرگ)
34. حس(سُه؛ سهید، سهش)
35. حسن(هو است؛ مثل هورو؛ یعنی خوب رو)
36. حق(هوده؛ هودگ)
37. حمل، احتمال(آمار)
38. حوزه(گسته، گستک)
39. خاب(خواب)
40. خبز(هپز؛ پز)
41. خرق(کلنگ؛ خلنق؛ خرق)
42. خسر(خوسیر)
43. خشب(تبدیل چ به خش؛ چوب چوپ)
44. خشع(خم شد)
45. خشن(خشم)
46. خیال(خُل؛ خیالپرداز)
47. دخل(دل)
48. درک(دریافت)
49. دستور(دستور)
50. دوا(دارو)
51. دور(تور)
52. دین(دین)
53. ذا(خوذا؛ خدا به معنای مالک)
54. ذنب(دنب؛ دنبال)
55. ذوب(سوزآب)
56. ذیل(زیر)
57. راس(معکوس سر)
58. رجع(درهم ریخته ای از وگرد، وگرست، برگرد)
59. رحم(برعکس شده مهر)
60. رخاء(ریخت؛ ریخ)
61. رد(رچ)
62. رزق(روزی)
63. رغب(گرو؛ گروب)
64. رواج(رواگ)
65. زبانیه(زبانه)
66. زلزله(لرزه)
67. زمان(زمان)
68. زنک(تنگ)
69. زیاد(افزای)
70. سجده(سرجیرا ده؛ سرگلاده، سرجیردادن، سر زیردادن)
71. سجیل(سنگ وگل)
72. سراج(چراغ)
73. سطح(ساویده)
74. سقط(س+ کت؛ با صدا افتاد)
75. سلط(چیرهیست؛ سلیت)
76. سماء(آسمان)
77. سن(دندان)
78. سنه(سال)
79. سهل(آسان؛ سال)
80. سوال(سگال؛ سکال)
81. سودا(سیاه)
82. شاء(خواه)
83. شاب(جوان)
84. شارع(شاهراه)
85. شبان(چوپان)
86. شبه(چون به او)
87. شجر(ژگر)
88. شخص(کس)
89. شیء(از چی)
90. شیء(چی؛ چیز)
91. صاف(ساویده)
92. صاف؛ صفحه(ساویده)
93. صبح(سوآبو؛ روشن شد)
94. صعد(سرده؛ سردی در پهلوی سردوی معنای نردبان هنوز در گیلکی به کار میرود).
95. صفر(زیر)
96. صنع(تبدیل چ به ص و سپس درهمریخته ای از چاون؛ چاکن؛ درست کن، بساز)
97. صورت(چهره؛ تغییر چ به ص)
98. صید(چیر، نخجیر)
99. ضد(معکوس دژ، مثل دژخیم؛ دشمن)
100. ضرب(درهم ریخته ای از بزد)
101. ضغط(سخت)
102. ضغط(سخت)
103. ضوء(سو)
104. ضوء(سو)
105. ضیق(تنگ؛ تینگ؛ تینق؛ ضینق؛ ضیق)
106. طبخ(درهم ریخته شده واژه پخت)
107. طلا(زرا؛ زر)
108. طوع(توان)
109. طین0تیل؛ تول؛ گل ؛ هنوز در گیلکی به کار می رود)
110. ظلم(ستم)
111. ظهر(روز)
112. عذاب(آزار بده)
113. عرق(آورگ؛ آب رگ)
114. عضد(ستون؛ بخشی از استخوان)
115. عطی(هدا، داد)
116. فاز(پیروز)
117. فتح(واز؛ وات؛ باز)
118. فخر(فره؛ فهر)
119. فردوس(پردیس)
120. فسد(پوسید)
121. فصل(گسل)
122. فضل(درهم ریخته فراز)
123. فکر(بفگر؛ بفکر، هنوز در کرمانجی به معنای توجه کن، دقت کن به کار می رود)
124. قبر(گوبر)
125. قصد(خواست)
126. قضی(گذر)
127. قطع(کارد؛ کلمه cut از همین واژه برگرفته شده است)
128. قعد(گلده؛ به گل زد؛ به زمین نهاد)
129. قلعه(کلات)
130. قول(گوی)
131. قوی(گاو)
132. کتب(بکوبید؛ در همریخته بکوت)
133. کرم(گرام)
134. کسر(شکست)
135. کم(چن؛ چند)
136. کنز(گنج)
137. کیمیا(کیمیا از واژه چم)
138. لازم(نیاز)
139. لباس(لیواز؛ وازن در دیلمی یعنی بپوش)
140. لسان(از لیس)
141. لسع(لیس)
142. لقاء(نگاه)
143. لون(رنگ)
144. لیس(نه است؛ نیسَ)
145. ماضی(مدی، آمدی)
146. مثال(مسون؛ بسان)
147. مرء (مرد)
148. مزج(گمیز، آمیغ، آمیز)
149. مزق(مزگ، مزه)
150. مسک(مشک)
151. مشی(شدن؛چیم؛ شیم)
152. مطر(میغ تر)
153. مفید(کود)
154. ملت(مرتوم؛ مردم)
155. موت(مُرد)
156. نتاج(نژاد)
157. نسا(معکوس زن)
158. نظر(نگر)
159. نقش(نگاشت)
160. نهی(نه)
161. نور(تنور؛ نور)
162. هدی؛ عطی(داد)
163. هندسه(اندازه)
164. ورا(فرا)
165. ورق(ورگ؛ برگ)
166. وزیر(ویچیر)
167. وسع(واگستر)
168. ولد(لت؛ به معنای تکه ای از سراسر تنه چوب بردارند)