هست سنگینی مرموزی
سایه گستر بر نظام عالم هستی
می کشاند تا بن بی خود شدن ادراک را، احساس را
خاک دل را شیشه می بینی
رو برو با مهر تابان، می کُشد وسواس را
غرق امواج بلندی می شوی
محو می سازد منت را، خویش را، اشخاص را
از حدود خویش بگذر
تا ببینی کلّ بی خناس را
چشم بود و عالمی اسرار در الفاظ خاموش نگاه
شتشو می داد چون باران پلیدی گناه
لحظه ای آدم شدم انگار در دامان حوائی که ذاتی میل در او کرد.
لحظه ای دیگر چو سارا دیدمت صحرای سینا
برق می زد چشم تو از دیدن آتش
خواندمت ای مونس جانان! ترا با لحن بلبلها
بین ! مرا با تو رفاقت، دیرگاهیست
من همانم که هزاران سال، دامان بوده ای او را
رفت ساعتها و بعدش سالها اما
قلب تو بینا نشد بر هیکل احساس من
شاید آن روزی که خوابت در شکست
یاد ما آری که می خواندت بیا جانا
بیا یارا، مرا با تو رفاقت ، دیرگاهیست
وقت آن معلوم نیست،
گوئیا هنگام آن نزدیک نیست.
شاید آن هنگام لاله رسته باشد بر سر اندام من.
گله از تو به یکی سنگ نمودم،
که چرا اینهمه مانند تو سخت است نگارم؟
گله از تو به یکی بوته گل سرخ نمودم
که چرا اینهمه مانند تو بی حرف نشیند به کنارم؟
گله از تو به یکی چشمه آبی گذران کردم
که چرا مثل تو در عین زلالی، سر هر سنگْ، خرامان و روان است بجز من که خمارم؟
گل و آن چشمه و سنگ
سر سجده نهادند
که چه بی مثل و گرانقدر نگاری تو به کف داری
تو بهشتی همه یکجا داری...